قصههای برکت
-
برکت از مستطیل سبز
از بچگی عاشق فوتبال بودم و بازیکن مورد علاقهام هم مارادونا. مارادونا یک چیز دیگر بود. هنوز هم فوتبالیست روی دستش نیامده. من هم مثل او پیراهن شماره ۱۰ را میپوشیدم. همیشه هم کاپیتان بودم، از نونهالان گرفته تا جوانان. توپ که به پایم میچسبید، گویی جزیی جداناشدنی از وجودم میشد. خوشتکنیک بودم و فنی. سربالا فوتبال بازی میکردم. دریبل میزدم، لایی میانداختم و یک پا دو پا میآمدم. همه میگفتند آینده روشنی دارم در فوتبال، اگر دل به کار بدهم و پشتکار داشته باشم.
-
وقتی چشمان معصوم روژان امیدی برای زیستن شد
توجیه کردن دختر بچهای که دلش هوای پدر را دارد آسان نیست. بچه چه میفهمد بیکاری و نداری یعنی چه. او پدرش را میخواهد تا خودش را برایش ترش و شیرین کند و جز مهربانی، بازخوردی نبیند. دختربچهها بابایی هستند و روژان هم پدرش را طلب میکند.









