_ داری با کی لج میکنی؟ من، خودت یا زندگیت!؟ خودتو توی آینه دیدی؟ یه تار موی سیاه نمونده تو سرت. شدی عین این پیرمردها. مگه چند سالته؟ تا کی می خوای به پاش بمونی؟ بابا، اگه میخواست بشه تا حالا شده بود.
عباس سرش را پایین انداخته بود و چیزی نمیگفت.
_ همسن و سال های خودتو ببین. بچه از سر و کول شون بالا میره. قد و نیم قد، کوچیک و بزرگ. بچه، عصای دست پیری پدر و مادره. زندگی بدون بچه چه توفیری داره با درخت بی ثمر؟ فردا که از پا بیفتی کی میخواد زیر پر و بالتو بگیره؟ عباس هنوز ساکت بود و نوک سبیلش را میجوید.
_ حالا خودت به کنار، پا گذاشتی روی دلت، من و بابات آرزو داریم. حق نداریم نوه داشته باشیم؟ به ما این چیزها نیومده؟ باید با حسرت، بازی مردم با نوه هاشونو تماشا کنیم؟ آرزوی بغل کردن بچه تورو باید به گور ببریم؟ ما که جز تو پسر دیگه ای نداریم مادر.
عباس بلند شد.
_ با توام، با دیوار که حرف نمی زنم. حرف ناحساب می زنم که جواب نمیدی، فقط صم بکم خیره خیره نگاه میکنی!؟
عباس آرام گفت: میگی چکار کنم مادر؟
مادر بغضش را فرو داد و جواب داد: من که نمیگم طلاقش بده. اونم گناه داره. بچه خواهر خودمه، عزیزمه، پاره تنمه. تقصیری نداره. خب توی تقدیرش نیست بچهاش بشه. با تقدیر که نمیشه جنگید. چند سال صبر کردی براش؟ چقدر دوا و درمون کردید؟
عباس پاشنه کفشش را بالا کشید.
_ تا ببینیم خدا چی میخواد. من رفتم. به آقاجان سلام برسون.
و زد بیرون.
از کودکی نشان کرده هم بودند؛ عباس و ملیحه. پسرخاله و دخترخاله بودند. عباس کوچک پولهایش را جمع میکرد تا برای ملیحه خوراکی بخرد. خاطر دخترخالهاش را میخواست از روزی که خودش را شناخته بود. ملیحه همه دنیایش بود. خانه زندگی بدون دخترخاله را حتی نمیتوانست تصور کند. وقتی شنید قرار است برای ملیحه خواستگار بیاید، میخواست آسمان و زمین را به هم بدوزد. چیزی نمانده بود خون به پا کند. قبل از این که خدمت سربازی برود شیرینی خوردند تا خیالش آسوده شود. روزشماری میکرد تا خدمتش تمام شود و به روستا بازگردد. از خدمت که برگشت، یک سالی را کار کرد و مراسم گرفتند. ملیحه هم از کودکی خاطر عباس را میخواست. مرد زندگی اش فقط عباس بود و بس. عروسیشان ساده بود، بدون بریز و بپاش و خرج اضافه. مراسم گرفتن در روستا هزینه چندانی ندارد. خرج عروسی را خدا جور میکند.
_ دوست داری بچه اول مون پسر باشه یا دختر؟
ملیحه کمی خجالت کشید. سرش را پایین انداخت.
_ چه حرف هایی میزنی عباس!؟ چه فرقی میکنه؟ بچه سالم باشه، دختر و پسر نداره.
_ ولی من دوست دارم اولی دختر باشه، درست شکل خودت. عین یه سیب که از وسط نصف کرده باشی، یه ملیحه کوچولو.
ملیحه خندید.
_ تو اگه این زبونو نداشتی چکار میکردی؟
عباس دوباره پرسید: اسمشو چی بذاریم؟
ملیحه با تعجب گفت: اسم کی!؟
_ حواست کجاست!؟ بچه رو میگم دیگه.
ملیحه با خنده گفت: کدوم بچه!؟ هنوز که نه به بار و نه به دار؛ تو دنبال اسم براش می گردی؟
_ بالاخره هم به بار میشه و هم به دار. حالا الان نه، چند ماه دیگه. نگفتی اسمشو چی بذاریم؟
ملیحه ذوق زده جواب داد: اگه پسر بود، امید. دختر هم شد، آرزو.
عباس خندید.
امید و آرزو؟ چه اسمهای قشنگی. از کجا به فکرت رسید؟
ملیحه طفره رفت.
_ همین جوری گفتم.
عباس سماجت کرد.
_ همین جوری که نمیشه. بگو دیگه.
ملیحه گفت: همیشه دوست داشتم اسم بچه هامون امید و آرزو باشه.
عباس با لحن شیطنت آمیزی پرسید: حالا دوتای اولو گذاشتیم امید و آرزو، بقیه رو چکار کنیم؟ برای اسم اونا هم فکری کردی؟
ملیحه دوباره خندید.
_ اوه، چه خبره!؟ مگه می خوای کودکستان راه بندازی!؟
عباس گفت: من بچه زیاد میخوام. از الان گفته باشم.
_ هر چی خدا بخواد. این قدر هم سر به سر من نذار.
نوعروسان روستا خیلی زود بچهدار میشوند، معمولاً به یک سال هم نمیکشد. برای عباس و ملیحه اما، پس از گذشت دو سال از ازدواج شان خبری نشد. آرام آرام حرف و حدیثها و پرس وجوها شروع شد و بازار حرفهای درگوشی و پچ پچها هم گرم. اولین اعتراضها از طرف خانوادهها بود.
_ ما منتظریما.
_ پس کی قراره نوه خوشگلمونو بغل کنیم؟
_ من آرزو دارم مادرها.
_ دست بجنید دیگه. داره دیر میشه.
_ چقدر تنبلید شما دوتا!!
_ بابا آستین بالا بزنید دیگه.
عباس و ملیحه با خنده و شوخی از کنار این حرفها گذر میکردند و بهانه میآوردند که هنوز زود است و حالا حالاها فرصت دارند برای بچهدار شدن.
به سال چهارم که رسید ملیحه دیگر میدانست مشکلی وجود دارد. نمیدانستند عیب از کدامشان است. خیلی هم برایشان اهمیت نداشت.
_ عباس، اگه بچهام نشه چکار میکنی؟
_ چکار کنم؟ شکر خدا. حتما صلاح ندیده.
_ یعنی دلت بچه نمیخواد!؟
_ بچه که خیلی شیرینه. کیه که از بچه بدش بیاد؟
ملیحه کمی دلخور و ناراحت دوباره پرسید: یعنی اگه من بچهدار نشم میری یه زن دیگه میگیری؟ عباس تشرش زد.
_ چه حرفها میزنی ملیحه!؟ حالا خوبه چیزی از عروسیمون نگذشته. مگه تو چند سالته؟
ملیحه انگاری که خیالش کمی راحت شده باشد.
_ چه میدونم. هزار و یه فکر و خیال توی سرم میچرخه. دهن مردمو که نمیشه بست.
_ به مردم چه دخلی داره!؟ مگه ما کاری به زندگی اونا داریم؟ ملیحه آه کشید.
_ فقط مردم که نیستن، صدای خودی ها هم دراومده. دیروز خاله داشت از همین حرف ها میزد. عباس پرسید: مادرم چی میگفت؟
_ حالا هر چی. من که قرار نیست خبر ببرم و بیارم. خواستم بگم صدای خونوادهها هم دراومده. اصلا چرا راه دور بریم؟ مادر خودمم همش می پرسه چرا بچه دار نمیشی؟ عیب از توئه یا عباس؟
_ خب راست میگه. از کجا معلوم که عیب از من نباشه؟ کسی چه میدونه. لحن حرف زدن ملیحه مهربانتر شد.
_ این حرفها چیه میزنی عباس جان؟ معلومه که از تو نیست. تازه اگه باشه هم خب باشه. مگه بدون بچه نمیشه زندگی کرد؟ شیطنت عباس گل کرد.
_ یعنی اگه بفهمی عیب از منه، طلاق نمیگیری؟ ملیحه ناباورانه عباس را نگاه کرد و ناگهان بغضش ترکید.
_ دیگه نشنوم از این حرفها بزنی. مرد اول و آخر زندگی من تویی عباس. چطور دلت میاد این جوری بگی!؟
عباس مهربان جواب داد: خب پس چرا فکر میکنی من به خاطر بچه تورو ول میکنم!؟ مگه برای بچه گرفتمت؟
ملیحه به جای جواب، سوزناکتر گریه کرد. عباس دستش را گرفت و گفت: نمیخوام هیچ وقت ناراحت ببینمت. طاقت دیدن اشکتو ندارم ملیحه. هفته دیگه میریم شهر. بالاخره دوا و دکتر برای این روزهاست. ایشالا که میریم و میگن چیزی نیست.
هفته بعد شال و کلاه کردند و رفتند شهر. آدرس یک پزشک حاذق را گرفته بودند. عباس یکی از میشهایش را فروخت تا دستش خالی نباشد. شب را در خانه یکی از اقوام دور ماندند. دکتر، اول از همه آزمایش نوشت برای هر دو. آزمایش را دادند و تا جوابش آماده شود برگشتند به روستا. مال و حَشَم را نمیشد رها کرد. تیمارداری میخواستند. قرار شد هفته بعد دوباره به شهر بروند. دل ملیحه مثل سیر و سرکه میجوشید. حال عجیبی داشت. در برزخی بود ناگفتنی. چه فرقی میکرد مشکل از او باشد یا عباس؟ دوست نداشت غرور مردش جریحه دار شود. از طرف دیگر، اگر مشخص می شد مشکل از خودش است، معلوم نبود چه سرنوشتی انتظارش را میکشید، آن هم در یک روستای کوچک. خیالش از عباس راحت بود اما از دیگران نه. مگر عباس چقدر میتوانست در برابر اصرار و فشار این و آن تاب بیاورد؟
آن چند روز برای ملیحه به اندازه یک سال گذشت.
دوباره قصد شهر کردند، با هزار و یک فکر و خیال، با امید و آرزو. دکتر جواب آزمایش را دید و آرام آرام شروع به صحبت کرد. او گفت و ملیحه گریست، از ته دل، از عمق جان. دکتر دلداریاش داد که اگر روند درمان را طی کنند شانس بچه دارشدنشان کم نیست. عباس ساکت نشسته بود و فقط حرفهای دکتر را میشنید. آخرش پرسید: حالا باید چکار کنیم آقای دکتر؟
دکتر گفت: یه سری آزمایشهای جدید برای خانمت مینویسم. جواب آزمایشها که اومد، درمانو شروع میکنیم.
عباس آرام سوال کرد: خرجش زیاد میشه؟
دکتر به جای جواب پرسید: بیمه داری؟
عباس فقط نگاه کرد.
دکتر ادامه داد: کارت چیه؟ عباس گفت: دامدارم. گوسفندداری میکنم.
دکتر پرسید: استطاعت مالی داری؟
عباس دوباره فقط نگاه کرد.
دکتر گفت: یعنی میتوونی هزینههای درمانو پرداخت کنی؟
_ مشکلی نیست، خدا بزرگه. یه چندتایی میش و بره دارم.
عباس این را گفت و با مهربانی به ملیحه نگاه کرد که چشمهایش خیس اشک بود.
از آن روزی که دکتر آزمایش نوشت و به دست عباس داد، ۱۰ سال گذشت. یک پای شان در شهر بود و پای دیگرشان در روستا. رفتند و آمدند، آمدند و رفتند. عباس پیر و درمانده شد، ملیحه دل شکسته و خسته. آزمایش پشت آزمایش، درمان در پی درمان. دکتری نبود که از زیر دست شان دررفته باشد. عباس همه گوسفندهایش را فروخت به چوب دار. ملیحه سه مرتبه باردار شد اما بچههایش نماندند. به شش ماه نرسیده، سقط شدند. ملیحه افسرده و افسردهتر شد، عباس پیر و پیرتر. حالا اعتراض خانوادهها دیگر زمزمه نبود، فریاد بود. فامیل و غریبه نیش و کنایه می زدند. در دروازه را می شود بست اما دهان مردم را نه. روستا کوچک بود و همه با هم فامیل. تا آن روز که پدر عباس گریه کرد و گفت آرزو دارد قبل از مرگ، نوهاش را ببیند ملیحه تصمیمش را گرفت. پیرمرد حق داشت. عباس تنها پسرش بود. سالها صبوری کرده و نجابت به خرج داده بودند. از گل بالاتر به ملیحه نگفته بودند. هوایش را همه جوره داشتند. ملیحه به عباس هم حق می داد که بچه بخواهد. هر چند همیشه ملاحظه ملیحه را کرده بود اما میدید که چطور با حسرت به بچه های مردم نگاه میکند. عباس مردانگی را در حقش تمام کرده بود. همه گوسفندانش را برای درمان ملیحه فروخته بود و حالا برای مردم کارگری میکرد. صبورانه پا به پایش آمده بود، بدون آن که حتی یک بار گلایه کند.
آن شب مهمانان که رفتند ملیحه نشست تا با عباس اتمام حجت کند.
عباس جان، یا زن می گیری یا طلاقمو میگیرم و میرم.
گوش عباس از این حرفا پُر بود.
_ زن به چه کارمه!؟ خودم خوبشو دارم.
_ شوخی نمیکنم عباس جان، این دفعه حرفم خیلی جدیه.
_ منم شوخی ندارم. خیلی هم جدی گفتم.
ملیحه التماس کرد: تورو خدا، به خاطر بابات. پدر و مادرت گناه دارن. نذار حسرت به دل بمونن.
عباس گلایه کرد.
_ باز شروع نکن زن، حوصله ندارم. تازه مگه نشنیدی دکتر بار آخری چی گفت؟
_ چی گفت؟ فقط یه مشت حرف زد که دل مونو خوش کنه.
_ گفت احتمالش خیلی بالاست. شاید خدا خواست و این دفعه شد.
ملیحه پرسید: پولشو میخوای از کجا بیاری؟ نشنیدی گفت چند ۱۰ میلیون خرج داره؟ از کجا میخوای بیاری این همه پولو!؟ تو که هر چی گوسفند داشتی فروختی. دیگه چیزی نداریم. منم دو تیکه طلا داشتم که دادم رفت. تازه از کجا معلوم که مثل دفعه های قبل بچه نیفته؟
عباس امیدوار جواب داد: دکتر میگفت این دیگه آخرین راهه و شانسش هم خیلی بالاست. اگر نشه که دیگه نمیشه اصلا.
ملیحه برگشت سر خانه اولش.
_ این حرفها رو ول کن. لگد به بخت خودت نزن. پاسوز من نشو. اصلا خودم برات آستین بالا میزنم.
صدای عباس بالا رفت.
_ بس کن دیگه. تو هم شدی مثل مادرم. اصلا من اگه بچه نخوام باید کیو ببینم؟ دست از سرم بردار. چی میخوای از جون من؟
و بلند شد و عصبانی از اتاق بیرون رفت.
یک روز بهیار درمانگاه روستا فرستاد دنبال ملیحه. در جریان کامل درمان و رفت و آمدش به شهر بود. پرسید: ۳۵ سالت شده؟
ملیحه جواب داد: نه هنوز، سه سال دیگه مونده.
بهیار از «طرح برکت خانواده» گفت و یک معرفی نامه به دست ملیحه داد. آدرسی را هم روی یک تکه کاغذ نوشت.
_ با شوهرت برید به این آدرس. توی معرفی نامه همه چیزو نوشتم.
ملیحه سوال کرد: بریم این جا برای چه کار؟
بهیار جواب داد: هزینه آی وی اف رو کامل پرداخت میکنن. ایشالا اگه باردار شدی و بچه موند، خرج زایمانو هم خودشون میدن.
ملیحه باورش نشد. فقط هاج و واج نگاه کرد. فکرش را متمرکز کرد و پرسید: میدونی خرج همین که میگی چقدره؟
بهیار خندید.
_ معلومه که میدونم. از ما خواستن زوج های نابارور روستایی رو که توانایی مالی ندارن بهشون معرفی کنیم. ملیحه متعجب سوال کرد: کیا خواستن؟
بهیار آدرس را به دست ملیحه داد و گفت: بنیاد برکت.
عباس مضطرب و نگران بود. از شدت کلافگی نمیدانست چه کند. قدم می زد، مینشست، دوباره بلند میشد و باز قدم میزد. یک ساعتی میشد که ملیحه را برده بودند و لااقل بیست بار پرسیده بود: خانم چی شد؟ خبری نشد؟
و پرستار هر بار تلاش کرده بود او را آرام کند.
_ نگران نباش. ایشالا سالم از اتاق عمل میان بیرون.
مادر عباس تسبیح میگرداند و صلوات میفرستاد. همه جمع بودند و نگران و در عین حال، هیجان زده و امیدوار. چند دقیقه بعد که پرستار عباس را صدا زد، همه هجوم بردند به سمتش. عباس پرسید: چی شد خانم پرستار؟ پرستار خندید.
_ مژده بده که بچه ها به دنیا اومدن.
فریاد خوشحالی همه به آسمان رفت. عباس دوباره پرسید: بچهها سالمن؟
_ معلومه که سالمن. ترگل و ورگل.
_ مادرشون چی؟
_ اونم حالش خوبه
_ پسرن یا دختر؟
پرستار با خنده جواب داد: یه پسر و یه دختر.
چشمهای عباس پر از اشک شد. سرش را بالا گرفت و زیر لب گفت: امید و آرزو.
نظر شما